گرامی باد یاد و خاطره شهدایی که با خون خود فتحی عظیم را ترسیم کردند
و خرمشهر عزیز را از دست اجانب باز ستاندند.

سوم خرداد سالروز فتح همیشه جاوید خرمشهر گرامی باد.
مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد |
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
گرامی باد یاد و خاطره شهدایی که با خون خود فتحی عظیم را ترسیم کردند
و خرمشهر عزیز را از دست اجانب باز ستاندند.

سوم خرداد سالروز فتح همیشه جاوید خرمشهر گرامی باد.
بسم رب الشهدا
تو مپندار که ما عاشقان ثارالله (علیه السلام) برای
تکه ای خاک اینگونه فریاد واویلتا سر میدهیم.
کربلا میعادگاه عشق بازی با خداست
پس برادر اگر شوق پرواز داری و زیارت حق را می جویی به
پا خیز چکمه هایت را بپوش ره تو شه ات را بردار
و هجرت کن امام حسین(علیه السلام) در
صحرای کربلا انتظار تو را میکشد.
شهید سید مرتضی آوینی

بسم رب الشهدا و الصدیقین
فرا رسیدن بیست و پنجمین سالروز شهادت سردار بی سر خیبر
شهید حاج محمد ابراهیم همت گرامی باد.

بسم رب الشهدا و الصالحین
بیست و پنجم دیماه ۸۷ بیست و دومین سالروز شهادت دلاورمرد
جبهه های نبرد و حماسه ساز عملیات کربلای ۵
شهید حسن بهرامیان گرامی باد .

دل تو عرصه ازلی خلقت است.
گوش کن که چه خوش ترّنمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین، نمی تپد، بل حسین حسین می کند.
کجاست آن که زنجیر جاذبه خاک را از پای اراده اش بگشاید و
هجرت کند،
از خود به بستگی هایش،
تا از زمان و مکان فراتر رود و خود را به قافله سال شصت و یکم
هجری برساند و در رکاب امام عشق به شهادت رسد؟
و از آن پس دیگر،این باد نیست که بر تو می وزد،
این تویی که بر باد می وزی.
و از آن پس دیگر، آن تویی که بر زمان می گذری،
و آن تویی که مکان را تشرّف حضور می بخشی.
یعنی نه اینچنین است که کربلا شهری درمیان شهرها باشد
و عاشورا روزی درمیان روزها؛
زمین سراسر پهن دشت کربلاست و کربلا ما را به خود فرا
می خواند.
کربلا ما را به خود فرا می خواند.
آری، پیروزی با ماست،چرا با ماست.
کربلا ما را به خود فرا می خواند و آن سوی تر، «قدس» است
در اسارت «شیطان»...
و راه قدس از کربلا می گذرد.
(شهید آوینی)

ای شقایق های آتش گرفته
دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را در خود دارد.
آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر
در وصف ما سرود شهادت بسراید.
( شهید سید مرتضی آوینی)

بسم رب الشهداء و المخلصین
کجایند مردان بی ادعا
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای
حاج همت
در درونم گم شود این سردار خیبر،قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است.
شهید سید مرتضی آوینی

سال پنجاه و دو تازه دانش جو شده بودم. تقسیممان که کردند. افتادم خوابگاه شمس تبریزى. آب و هواى تبریز بهم نساخت. بدجورى مریض شدم. افتاده بودم گوشه خوابگاه. یکى از بچه ها برایم سوپ درست مى کرد و از من مراقب مى کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمى شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم گفتند «مهدى باکرى».
دوست شهید باکری
شادی ارواح مطهر شهدا صلوات
مى گفت «اطلاعاتى باید آموزش ببینه. جورى که کار با قطب نما و دوربین مادون و گراگیرى و از این حرفا، ملکه ذهنش بشه.»
بچه ها را بردیم بیابان. بیست کیلومترى قرارگاه. خودشان برگشتند. براى این که ثابت کنند کارشان را بلدند، دو تا موتور و وسایل تدارکات و یک ضبط صوت هم از تدارکات برداشتند; بى سر و صدا.
به مسوول تدارکات کارد مى زدى، خونش در نمى آمد. آقا مهدى هم خوشحال بود و مى خندید. گفت «با اینا کارى نداشته باشین.»
همرزم آقا مهدی باکری

امام شهدا،پیر مهربان جماران:
آن چه برای خدا تقدیم شود،باقی وابدی است.شهدای مــــا
زنده اند و در پیشگاه خدای متعال«عنـــد ربهم یرزقـون».
آن چه داشتند،تسلیم خدا کردند؛ آن چــــه از خدا بود؛ تقدیم
خدا کردند و خدای تبارک وتعالی از آنـها پذیرفت ومـا عقب
ماندیم. آنها پیشقدم شدند و بــــــه سعادت خود رسیدند و ما
باید تأسف بخوریم که عقب ماندیم و نتوانستیم در این قافله
سیر کنیم.
یاران شتاب کنید!قافله ای درراه است؛ قافــله عشق در
سفر تاریـخ...وتو،ای آن که در سال 61 هجـری هنوز
در ذخـــــایر تقدیر نهفته بــــــودی و اکنـــــون در این
دوران جاهلیت ثانی، پـــــای به سیاره زمین نهاده ای ،
نومیدشو! کــــه تورا نیز عاشورایی است و کربلایی که
تشنه خــــــون توست و انتظار میکشد تا تــــــو زنجیرِ
خاک از پای اراده ات بگشایی و از خــــود هجرت کنی
و فـراتر از زمــــــان و مکان،خود را بـــــــــــــه قافله
عشق بــــــــــــــرسانی و در رکـــــــاب امـــــــام عشق
به شهادت رسـی!... و آه از آن هنگام که آن رادمردان
الهی همــــــــراه بــــا عالـــم خلقت یکسره بـــر انتقام
خون به ناحق ریخته حسین(ع) قیام کنندو ندا بر آورند:
« کجایند منتقمان خون حسین؟»
( شهید آوینی )
صدای قدمهای زمان
گذر هر روزه تکرار
غفلت زنگارگرفته قلب
تنها با نام و یادی از تو
برصفحه ای از روزمرگی ام به روشنی می گراید
سرخ فام لاله گون
وشاید همین کافیست برای باور به حضور سبز و همیشگی ات
که چنین طنین انـــداز بیداری گشته ای "ولا تحسبن الذین قتلوا
فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون..."
حسین خرازی و لشگر حسینی
ما لشگر امام حسینیم، حسین وار باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشــه
امام حسین (ع) را در آغوش بگیریم، نباید جز این کلامی داشته باشیم که:
"اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد وآل محمد"

بسم رب الحسین(ع)
بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار که
شهریست میان شهرها و نامــــی میان نامها، نه،
کربلا حــــرم حق است و هیچ کس را جز یـــاران
امام حسین (ع) راهی به سوی حقیقت نیست.
(شهید سید مرتضی آوینی)
غفلت زده در کام کمین خواهد رفت
بیرون ز قرارگاه دین خواهـــــد رفت
در منطقه ٫٫ورود ممنوع٫٫ گنـــــــاه
پای دل او به روی مین خواهد رفت

شهیدان در جوار رحمت حق اند پس چرا برای آنــها دلتنگ باشیم ٬ بــرای خـود
دلتنگ باشیم که اموات قبرستان عادات و تعلقاتیم و گمگشته های فراموشخانه
نفس.
شهید سید مرتضی آوینی

بسم رب الفاطمه(س)
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
زیبنده تریـــن ارزش زن حفظ حجاب است
::دوم خرداد سال ۷۶ بود. در انتخابات ریاست جمهوری هفتم گروهی به
قدرت رسیدند که خود را «اصلاح طلب» می نامیدند.
این طیف سیاسی مدعی اصلاحات که با شعار «آزادی» توانست در آن
دوران سکان هدایت کشور را در دست بگیرد علاقه و انگیزه عجیب و زیادی
در اصطلاح خودشان به «اصلاح» و به اصطلاح ما براندازی و ریشه کن
کردن ارزشها داشت.
از دشمنی و مخالفت با رهبری و نظام بگیرید تا زیر سوال بردن اسلام
و قانون اساسی و شورای نگهبان و...
آنها با هرچیزی که بویی از اسلام و معنویت داشت سر ستیز داشتند.
طی ۸ سالی(۷۶ تا ۸۴) که قدرت اجرایی کشور در اختیار این طیف بود؛
سیاست های فرهنگی-اجتماعی آنان رواج «فرهنگ برهنگی» بود.
به عنوان نمونه در این دوره بود که مانتوهای رنگارنگ و کوتاه و چسبان
جای چادرهای یک رنگ و بلند و فراخ را گرفت. چادری که بفرموده
امام باقر(ع) زن در آن همچون مررواریدی است در صدف.
معنا و مفهوم این حدیث زیبا و نقش حفاظتی چادر اینگونه به انسان
القا می کند که از چادر به جادر که حقیقتا جای در است تعبیر کند.

حاج همت و خاک پای بسیجیها
وقتی به حاج همت می گویند : تو چه چیزی از این بسیجی ها دیده ای که اینقدر
به آنها اهمیت می دهی و دوستشان داری؟ می گوید : چیزهایی کـــه من دیده ام
شما به عمرتان نخواهید دید.
این بسیجی ها نور چشم من هستند. وقتی همه چشم هــــا در خواب فـــرو رفته٬
چشمان اینها پر از اشک می شود و بـــه در گاه ناله می کنند. من خــــــاک پای
بسیجیها هستم.

قال علی(ع) لإ بنه محمد بن الحنفیه:
تَزولٌ الْجِبالُ وَ لاتَزُلْ٬ عَض علی ناجِذَکَ٬ أعَرَاللهُ جُمجُمَتَکَ٬ تَد
فِی الأَرضِ قَدَمَکَ٬ إرْمِ بِبَصَرک أقْصَی القومَ٬وغَض بصَرک٬و
اعلَمْ انّ النّصْرَ مِنَ عِندِ اللهِ سُبحانَه.
حضرت علی (ع) به پسرش محمد حنفیه فرمود:
اگر کوهها از جـــــای کنده شوند تـــــــو ثابت و استـــوار باش٬
دنـــدانها را بر هـــــــم بفشار٬ کاسه سرت را به خدا عاریت ده
پای بـــــــرزمین میخکوب کن٬ به صفوف پایانی دشمن بنگر ٬
از فروانـــی دشمن چشم پوش٬ و بدان که پیروزی از ســــــوی
خدای سبحان است.

حبّ الحـــسین(ع) ســــرّ الأســـرار شهــــداست
فَأیـــْنَ تَذْهَبُوا اگر صــــراط مستقیــــم میجویی
بیــــا از ایــــن مستقیم تـــر راهی وجود ندارد
حبّ حسین (ع). شهیـــد سیـد مرثضی آویـــنی

وَلا تَحسَبنّ الّذین قُتِلوا فی سَبیل اللّه أمواتاً
بَلْ أحیاءٌ عِند ربِّهم یُرزقونْ.

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر میگذره...ولی ۹۰ دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه ... اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد ... اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد که بگیم ... اما وقتی می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم ... اما وقتی که مراسم دعا و نیایش یه خورده طولانی تر می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته ... اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم ... اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم ... اما بقیه ی برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم ... اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که هممون می خواهیم بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنیم و یا کاری در راه خدا انجام بدیم به بهشت بریم!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم ، مثل آتیشی که تو کوهی از کاه انداخته میشه همه جا رو فرا می گیره ... اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم بیشتر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنیم، تا خود اون پیام!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که اینقدر در برابر کارهایه ما صبوره و باز هم ما رو با عنوان "اشرف مخلوقات" خطاب میکنه.
حتی اینم خنده داره که شما برای ارسال این حرفا به دوستاتون کلی اینور و اون ور می کنین و کلیا رو حذف میکنین از لیست ارسالتون . چون فکر میکنید که اعتقادات درست و حسابی ندارن
خنده داره؟ ...... من که فکر میکنم بیشتر تاسف آوره تا خنده دار.
یاعلی
ای جاماندگان صدای مهملهای زمان به گوش می رسد٬
شتاب کنید مبادا جا بمانید که مقصد قافله شهادت است.

چقدر شهید...؟
می پرسم شهید؟
میگوید: جنگ تمام شده است.خدا امواتتان
را بیامرزد.کِی دست از سر این پرنده ها
برمیدارید.پرنده ها رفته اند.
می پرسم میدان شهید؟
تمام نشده می گوید: شهر بوی مرده گرفته.
چقدر محله٬ چقدر خیابان٬ چقدر...
و شهر تاریک می زند
عشق یعنی «همت» و یک دل خدا
توی سینه اشتیاق کربلا
عشق یعنی شوق پروازی بلند
در هجوم زخم های بی صدا
عشق یعنی قصه ی عباس وآب
در «طلاییه» غروب آفتاب
عشق یعنی چشمها غرق سکوت
در درون سینه اما انقلاب
عشق یعنی آسمان غرق خون
در شلمچه...گریه٫ گریه...تا جنون
عشق یعنی در سکوت یک نگاه
نغمه انّا الیه راجعون
عشق یعنی در فنا نابود شدن
در میان تشنگان ساقی شدن
عشق یعنی در ره«دهلاویه»
غرق اشک چشم مشتاقی شدن
عشق یعنی حرمت یک استخوان
یادگار از قامت یک نوجوان
آنکه با خون گلویش رسم کرد
بر زمین جغرافیای آسمان

ای فاطمـه را شمـیم کی می آیــــی
جان بخش تر از نسیم کی مـی آیی
یابــن الشهب الثاقبه کـــی می تابی
یـــابن النبآ العظیـــم کی مـی آیـــی

۱۲ اردیبهشت سالروز شهادت متفکر شهید
استاد مرتضی مطهری و روز معلم گرامی باد.

ایشان از نجف اشرف پیاده به زیارت امام زمان (عج) مشرف شدند . در زمستان وارد ایران شده و در کوهای ودره های پشت کوه می آمدند .در حالی که برف می بارید و همه ی کوه و دشت را برف پوشانده بود و هواغ هو سرد بود به یک قهوه خانه می روند ه در نزدیک گردنه ای بود با خود می گویند امشب ا در این قهوه خانه می مانم وصبح به راهم ادامه می دهم ولی در قهوه خانه می بینند که عدهای مشغول لهو لعب می باشند متحیر می شود . با این افراد لا ابالی چه کند و نهی از منکر هم در اینجا مورد ندارد زیرا در قلب سیاه وسنگ شیطان پرستها اثر نمی کند . هوا تاریک شده بود و او در فکر اینکه چه کار کند ؟ صدایی می زند که او را به اسم می خواند . می بیند که در آن نزدیکی درخت سبز وخرمی است و در زیر آن شخص بزرگواری نشته و سلام می کند . آن آقا می فر ماید : محمد تقی آنجا جای تو نیست بیا ودر کنار ما و در زیر درخت بنشین . پس زیر درخت رفته ومشاهده می کند که هوای لطیفی دارد در حالی که تمام دشت وکوه را برف پوشانده ولی زیر آن درخت خشک ، و مانند هوای بهاری است . شب را در خدمت آن بزرگوار بیتوته نموده و آنچه که باید استفاده می کند و چون صبح طالع می شود نماز صبح را می خوانند . آن آقا می فرمایند : اکنون که هوا روشن شده میرویم پس به راه افتادند . مقداری از راه را که رفتند آن مرحوم از روی قرائنی که به چه فیض و فوز عظیمی رسیده است .آقا می فرمایند حالا ما را شناختی ، و وداع می فرماید که برود عرض می کند اجازه بفرمایید من هم در خدمت شما باشم می فرماید تو نمی توانی با من بیایی . عرض می کند :دیگر کجا خدمت شما برسم ؟ می فرمایند : در ایند سفر دو بار نزد تو می آیم .اول قم دوم نزدیک سبزوار .پس از نظرش غایب می شوند و آن مر حوم به شوق دیدار در قم به راهش ادامه می دهد. و پس از چندین روز وارد قم شده و سه روز برای زیارت و وعده تشرف توقف نموده ولی موفق به زیرت امام نمی شوند .پس حرکت می کند بعد از یک ماه نزدیک سبزوار می شود همین که از دور شهر را می بیند با خود می گوید چرا خلف وعده می شود ؟ در قم که جمالشان را ندیدم واین هم شهر سبزوار . تا این فکر را می کند صدای اسبی به گوشش می رسد . بر می گردد و می بیند که آقا حضرت مهدی (عج) سواره می آید . ایستاده سلام می کند و از پی ادب واحترام می گوید :آقا جان وعده فرموده بودید که در قم هم خدمت می رسم ولی موفق نشدم . آقا می فرمایند :محمد تقی ما آمدیم وقتی که از حرم عمه ام حضرت معصومه (س) بیرون آمدی وزنی از تو مسائلی می پرسید و تو سرت پایین و جواب او را می دادی ما آمدیم و در کنارت ایستاده بودیم وتو به ما التفات ننمودی.
سلام
این بار یه بیت شعر از حافظ که مورد علاقه شهید حسین سجودی بود وهم تو وصیت نامش هم روی سنگ قبرش نوشته شده را گذاشتم.
خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم از پی جانان بروم
شادی روح شهدای ونداده صلوات